بر میدان بزرگ شهر

طبل های سنگین اضطراب
بر هوای پر آشوب شهر
بیداد می کند
دسته های حسینی
گرداگرد میدان
بر سینه های چاک-چاک می کوبند:
– یا حسین! یا حسین!
شاعران پیر خاموشند
و زیر شلاقهای عبرت شهر
با چشمان خسته  می گریند
دستفروشان ژولیده
پیراهن سیاه به تن دارند
و کودکان بی پناه
رویاهای کهنه را پینه می زنند
شرف در کنجی می گرید
غرور در کنجی دیگر
خامش است
مجیزگویان، اما
بر سفره نان نشسته اند
با چشمخانه های سیاه و دلهای سیاه

 

One Response »

  1. سلام و درود جناب آبکناری بزرگوار – …کودکان بی پناه / رویاهای کهنه را پینه می زنند /شرف در کنجی می گرید /غرور در کنجی دیگر / خامش است …
    جناب مهرداد عزیز ، زندگی ما را به زیبائی به تصویر کشیده اید ، واز اعماق شعرتان گریه های شرف و خامشی غرور شکسته ی ما را فریاد زده اید . این هم یکی از زیبا ترین شعر هائی ست که خوانده ام .بعد از آن شعر شاملوی بزرگ سال بد ، سال باد …
    همیشه سلامت و سربلند باشید استاد .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *