دلهره

دلهره

دانه
دانه
دانه، بر گونه ام می نشیند
قطره
قطره
قطره های باران

در حوالی سکوت
پنهان شده ام
تا این های هایِ گریه ها
جان و دل نلرزاند
یار را مرنجاند، مگریاند.

چمدان یادها را بسته ام
خرده ریزها را
در جیبم گذاشته ام
میان قاب کهنه  مانده ام
یک پا به درون
یک پا در هوا
– از چه می ترسم؟
باید بروم

دلهره ای، چشمانم را تاریک می کند……..

7 Responses »

  1. سروده تان دراوج زیبایی خیلی مرا میترساند،امیدوارم این دلتنگی تان بزودی برطرف شود .موفق وکامیاب باشید.

  2. سلامي به وسعت پرواز پرستوهاي مهاجر
    از ديدن ساييتتان بسيار خرسند شدم خصوصا وقتي كه فهميدم با شما نسبتي هم دارم.هر جا كه هستيد برايتان آرزوي سلامتي و موفقيت دارم.

    • سلام همسايه قديمي
      با ديدن تصويرت و همچنين وبلاگ زيبايت تمامي خاطرات شيرين گذشته در ذهنم تداعي شد.قبل از اينكه ببينم ، باور نمي كردم تا اينكه در كنار خواهر زاده ام افسانه از سايتت بازديد نمودم.
      نمي دوني چقدر خوشحال شدم انشاالله فرصتي پيش آيد تا همچون گذشته ديداري داشته باشيم.
      اميدوارم هر جايي كه هستي همواره موفق و سلامت باشيد.
      خدانگهدار

  3. خانم مومنی گرامی، این دلتنگی تا دم گور تا آنجا که چشم مان در انتظار دیدن خوبان باز می ماند، با ما خواهد بود….
    صابر آزاد عزیز، مگر می شود آبکناری با آبکناری فامیل نباشد؟…سلامت باشید!
    دوست و شاعر عزیز من، م. آبکناری گرامی!
    اینهمه ما را با شعرهای زیبایت به اینجا و آنجا بردی، حالا ما هم یک غرغر پیرمردمآبانه را باز کرده ایم…مرنج یار که زمین زیر پای تو به تو حسادت می برد!

  4. سلام و درود جناب مهرداد عزیز و بزرگوار – آقا ما به زور داریم لبخند می زنیم ! شما بد جور دارید بغض ما را می ترکانید . وب تون بسیار جالبناک است .از اینکه لطف جنابعالی همیشه شامل حال ما بوده سپاسگزاریم بزرگوار . شاد و سلامت و سر بلند باشید بزرگوار . ی ا ح ق .

  5. مهرداد عزیز و گرامی
    چرا اینقدر سوزناک… ؟؟؟
    ولی چقدر با احساس و زیبا ست.شنونده را تحت تاثیر قرار میدهد.
    خندان باشید…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *